ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

یک روز عالی با هلیکوپتر سواری

سلام عشقم امروز میخوام بنویسم از هلیکوپتر سواری از این  که حسابی من ترسیده بودم ولی به خاطر شما که فقط نگاهت به من بود که آیا میترسم یا نه مجبور شدم سوار بشم و چقدر هم تجربه خوبی بود انگار قرار شما زندگی رو از نو به من یاد بدی بعد از اینکه پیاده شدم ده بار از من پرسیدی مامان ترسیدی؟ ترس نداشت؟ تا من میخواستم بگم که ترسیده بودم سریع میپردی وسط که ترسیده بودی مگه؟ که منم در جواب میگفتم نه مامانی اولش یک کم ترسیده بودم ولی بعد دیدم که چقدر خوبه  . ازت ممنونم که من و الگو قرار دادی دختر قشنگم . ولی متاسفانه هنوز برای شما زود بود که سوار بشی  و قرار شد بزرکتر که شدی حتما ببریمت .عکس در ادامه     &nb...
8 اسفند 1393

ترنم سه ساله ونیمه مامانی

سللللللللام بعد از یک غیبت کبری کبری دوباره اومدیم .راستش این مدت خیلی خیلی سرم شلوغ بود ولی خدا رو شکر خیلی مشغله ها رو صاف و صوف کردیم الان قراره وقت بیشتری داشته باشم .اصلیش هم پایان نامه و دفاع بود که خدا رو شکر سپری شد .یک سری عکس از این مدت غیبت گذاشتم که یادگار مسافرت و تولد دختری و... بود کلی عکس دیگه هم هست که کم کم میگذارم ولی واقعا تو این مدت عذاب وجدان این و داشتم که وبلاگ عشقم و به روز نکردم.
6 اسفند 1393

بدون عنوان

توی مهد کودک یک برگ افتا ده بود روی زمین .ترنم من و صدا زد گفت مامان این ماهی و ببین .گفتم مامان این برگ درخته گفت ببین چشم داره .دهن داره دم داره خوب ماهیه دیگه ار بدگه عکس گرفتم ولی نمیدونم چرا گزینه عکس تو سایت بسته شده شایدم ایراد از موبایل منه .بالاخره در اولین عرصت میزارمش.
17 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

سلام  من بازم اومدم و این بار میخوام از کارهای شیرینت بنویسم همه هستی من و بابا دیروز عمو مهدی خونه ما بودن و بعد از شام طوری که ترنم جوجو متوجه نشه بابا قایمکی رفتن که عمو مهدی رو برسونند ترنمی به محض اینکه متوجه غیبت شد  رو به من مامان ببین اینا دوباره تا غذاشون و خوردن معلوم نیست کجا رفتن کلی هم با اخم و شاکی من و میگی مردم از خنده بعد هم ادامه داد نه شایدم دستشویی رفتن .الهی من فدای تو . رفته بودیم مهمونی اتفاقا خونه عمو مهدی به همراه عمو محسن و خانوادشون خلاصه کلی شلوغ بود ترنمی هم در حال خوردن شیرینی اون هم دولوپی تا دید داره تموم میشه سریع یکی هم برای من اورده و میگه بخور بخور خیلی خوشزس حالا اسرار که به من بفهمونه د...
25 فروردين 1393

احوالات این روزهای ما 2

سلام  بازم اومدم که از خاطرات ملوسکم بنویسم  قشنگترینم با اینکه چند ماهی از اولین اسباب کشی ما میگذره ولی شما هنوز  هم دلت هوای خونه قبلیمون و میکنه و یکسره میگی من خونه خودم و دوست دارم و گاهی که اون اطراف گذرمون بیوفته بلافاصله میگی بریم خونه خودمون من اینجا رو خیلی دوست دارم آدرسش و هم که کاملا بلدی الهی مامان قربونت بره حتی اوایل فکر میکردیم شاید تب کردنت هم به همین دلیل باشه بااینکه خونه الان خیلی بزرگتر و بهتر از قبلی ولی واقعا نمیدونم علت دلبستگیت چی ؟  می خوام چند تا از کارهای بامزه ات رو بنویسم مثلا هر چیزی که می خوری و خوشت می یاد بلافاصله میپرسی دوباره میدی و وقتی در جواب میگم بله عزیزم شما این و بخور سریع م...
17 فروردين 1393

احوالات این روزهای ما

سلام  عید همگی مبارک بالاخره بعد از یک غیبت کبری برگشتم . راستش این مدت خیلی درگیر بودم و هیچ شکلی نمی تونستم وقت پیدا کنم عفونت ادراری ترنمی که رسما دو ماه وقت من و گرفت  و از اونجایی که به دکتر های کیش اطمینان نداشتم ما رو به تهران کشوند .دو بار اسباب کشی .امتحانات پایان ترم خودم سوختگی پای ترنم با چایی و ....از جمله مشغله های بی حد این دوران بود .ولی از اینا بگذریم الان اومدم که یک عالمه بنویسم از احوالات دخترک شیرین زبون مو فرفری خودم از کجا شروع کنم اینقدر شیرین شدی ملوسکم که را به را خودم چشمت می کنمم واقعا دلم می خوات یک وقت هایی بخورمت یک حرفهایی میزنی واقعا بزرگتر از حد و قواره خودت .کلا هم که رفتی تو کار تربیت ما و تما...
17 فروردين 1393